تبليغاتX
مهربانی

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:58  توسط شادی  | 

یک نفر ...

                یک جایی ...

                                      تمام رویاهاش لبخند توست ..

                                                                   و زمانی که به تو فکر می کنه ...

....احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه ....

پس هر گاه احساس تنهایی کردی ...

                                                      این حقیقت رو به خاطر داشته باش ...

...یک نفر....

...یک جایی ...

....در حال فکر کردن به توست ....

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:53  توسط شادی  | 

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چینیم

خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند

زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم

بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان

صفایی بده سیمایت را

و اگر فرصت بود

کفش ها را بکن و آب بزن پایت را

غیر از این چیزی نیست

زندگی...

آینه ای شفاف است

تو اگر زشت و یا زیبایی

تو اگر شاد اگر غمگینی

هر چه هستی تو در آینه همان می بینی

شادیت را در یاب

چون گل عشق بتاب

تا در آینه هستی، گل هستی باشی

دوستت دارم عزیزم 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:50  توسط شادی  | 

خلوت ترين لحظه ها با سكوت هم مي شكند
 
تكيه داده ام به ديوار كوچه ي سرد پاييزي

درختان با برگهاي زردشان مرا نوازش مي كنند

اسمان  ابي سرد است  مثل دلهاي ما ادمها

حرفي نيست جز تنهايي ها دلتنگي ها 

 
نقاش كوچه ها هميشه مرا با تنهايي ها تصوير مي كند  

 
خاطرات گذشته  ها مرا از دلتنگيهايم بيدار نمي كند

 
اي كاش  حسرت در خانه دلم را نمي زد

 
اي كاش با من از بي وفايي ها  حرفي نمي زدند

 
سكوت هميشه شيرين نيست

  
بسي تلختر است از پرحرفي ها
 
 
هميشه همه نگاهها وفا دار نمي مانند

 
در كوچه باغهاي پاييزي

 
درختان از بي وفايي برگهايشان غمگين اند
 
 
ادمها از خزان مهر دلها

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 8:56  توسط شادی  | 

گفتي عاشقمي،گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم،گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من به جز تو به کسي فکر نميکنم،گفتم اتفاقا من به خيلي ها فکر ميکنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني،گفتم فعلا تو قلبم جاداري.
گفتي اگه بري با يکي ديگه من خودمو ميکشم،گفتم اما اگه تو بري با يکي ديگه من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه کنم.
گفتي.....،گفتم......  .
حالا فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه که : تو دروغ گفتي من راستشو.
مي گي عاشق باروني، ولي وقتي بارون مياد چتر به دست مي گيري !!
مي گي عاشق برفي ، اما از يه گوله برف مي ترسي !!
مي گي عاشق پرنده هايي ، ولي اونا رو ميندازي تو قفس !!
مي گي عاشق گلهايي ، ولي اونارو از شاخه مي چيني !!
انتظار داري نترسم وقتي مي گي عاشقتم
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 16:4  توسط شادی  | 

شتابم در نوشتن، جبران همه ننوشتن هاست. مثل گرگ گرسنه شده ام. تمام واژه هاي مغزي را بلعيدم، اما هنوز گرسنه ام. تو واژه نداري؟!
دلم بي قرار واژه هاي ناب است. دوست دارم بلغورشان كنم. همان كاري كه تو هميشه مي خواستي. نه!! هيچ كس را پيدا نمي كنم كه حرفهاي قشنگ بزند.
مي داني اين روزها سرودن و نوشتن ديگر ساده نيست. ديگر مثل گذشته نمي شود واژه ها را دنبال هم قطار كرد و از شوق آمدنت گفتن سخت شده است...
فقط تن ها منتظر يك دل است، ساكت!
راستي فكرش را بكن: اگر آدمها فقط مي نوشتند و كسي خواندن بلد نبود چه مي شد؟! واژه هاي بيچاره چه بي استفاده مي ماندند. اصلا مجالي براي خودنمايي نبود...
باز هم عاشق شده ام نه؟!
يه خبر بد دارم: اين روزها توي سرزمين دلم هيچ اثري از چيزي نمانده است! فقط رد پاي يك يكه سوار! همين تنهايي باعث شده اين طور بي قرار بگويم. فكرش را بكن، دلم براي عاشقي تنگ شده. باورت مي شود؟!
با خودم فكر مي كنم اين چه نعمتي است كه عادت دارم پيش تو اعتراف كنم؟ راستي پرستويي كه توي دلم لانه كرده بود يادت هست؟ همين كه فهميد ديگر عاشق نيستم، رفت! لانه اش را گذاشت و رفت. باورت مي شود؟! او هم با من قهر كرد، چه سخت... كاش مي شد بدون آن شكلكهاي مسخره احساس را نمايش داد. بغض را نمي دانم چگونه بايد نشانت دهم...
فكر مي كنم هزار سال است كه مرده ام. ديشب حافظ هم با من قهر بود. دلم خيلي گرفت. رفتم سراغ روزهاي از دست رفته. هر كاري كردم، برنگشتند. آنها هم قهر كرده اند با اين دل بي عشق.
امروز روي يك ديوار خواندم: "اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم..."
راستي تو كه با من قهر نيستي؟ تو كه مي داني من... بگذريم. تو با هيچ كس قهر نيستي، اين كه فراموش كرده است ماييم.
از بس نيشتر به جان خودم زدم، دلم براي تن هزار تكه اش مي سوزد. گاهي كه "آخ" مي گويد، صدايش را مي شنوم!
آره! حق داري... تقصير خودم است. فراموشخانه ام را بايد دور بياندازم. دلم مي خواهد ديگر مثل ديروزم نباشم. اما...
راست مي گويم. دروغ را دوست ندارم. يك خط سياه روي آن كشيدم كه با هيچ چيز پاك نمي شود. تنهايي! صداي تنهايي را مي شنوم. مثل جيرجيركي كه شب تا صبح با خودش حرف مي زند. ريشه هايم خشك شده اند. شاخه هايم لخت! باد كه مي آيد، تمام تنم مي لرزد. انگار كرم هاي بي انصاف تمام ساقه ها و برگهايم را خوردند!
مي داني با خود كه فكر مي كنم مي بينم اگر تو بودي... نمي گذاشتي اين بلا سر من بيايد.
اما حالا... حالا كه نيستي. نه اين كه هيچ وقت نبودي. حالا كه مي خوانمت نيستي. وقتي كه مي خواستم ات نبودي، يا نه! بودي و نديدم! چشمان دلم كم سو شده اند! مي داني؟ حتي وقتي گريه كردن، احساس مي كنم هستي و نيستي! تو هستي و من نيستم پيشت!
سرم گيج مي رود. زبانم كه به لكنت مي افتد، واژه ها از چشمانم بيرون مي ريزد. لبهايم را با سوزنهاي سكوت به هم دوخته ام. ديگر تحمل ندارم.... ولي هنوز هم منتظرت مي مانم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط شادی  | 

٭ عشق هدف حيات و محرک زندگی من است. و زيباتر از عشق چيزی نديده ام و بالاتر از عشق چيزی نخواسته ام.
عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبينی می راند. دنيای ديگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطيف و قلبی حساس و ديده ای زيبابين پيدا می کنم. لرزش يک برگ، نور يک ستاره دور، موريانه کوچک، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربايند و از اين عالم مرا به دنيای ديگری می برند...
اين ها هه و همه از تجليات عشق است...
به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنيا با بی اعتنايی می نگرم و ابعاد ديگری را می يابم. به خاطر عشق است که دنيا را زيبا می بينم و زيبايی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حيات و هستی خود را تقديمش می کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:14  توسط شادی  | 

عشق مي تونه به سادگي ديدن يه سايه رو ديوار باشه ، اصلا تعريف ها متفاوته
ممكنه عده اي بگن كه اين عشق دقيقا مثل همون سايست كه هر لحظه به آهنگيست. هيچ ثباتي نداره مثل سايه اي كه به وجود مياد ، در لحظه اي از چپ به راست مي افته ، لحظه اي ديگر از جلو به عقب، ازعقب به جلو و ...
خودشو با خورشيد تنظيم ميكنه و وقتي هم خورشيدي نباشه لابد عشقي نيست ...
بعضي معتقدن :احمقانه تر از اين وجود نداره كه آدم عاشق يه سايه بشه . شايد يه عده هم بگن :عشق والا همينه كه از روي يه سايه بتوني نهايت رو براي خودت پيدا كني.

جالب اينجاست كه تو ادبيات ما سايه نماد عيب و ايراده. و جالتر چيزيه كه الان يادم افتاد اسم يه طرفي كه برات خيلي مهم بود سايه بود!
چه مي دونم منم كه بچم، نظري ندارم . نظر تو چيه عزيز ؟

اما من ميگم همون طور كه آدم ميتونه با ديدن يه سايه عاشق بشه با زل زدن به چشماي يه نفر ميشه ازش متنفر شد ،حتي اگه اون معشوقه ات باشه ، چشمايي كه هميشه يه خشم بي دليل توش موج ميزنه .
خدا رو شكر كه هيچ وقت انقدر گستاخ نبودم كه تو چشات زل بزنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:11  توسط شادی  | 

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:8  توسط شادی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 15:49  توسط شادی  | 

پیوند دوستان آسان است                            دشوار بریدن است و آخر آن است

آسمان هیچ گاه ما را تنها نخواهد گذاشت.

گاهی میان اتوبان زندگی ، با سرعت سرسام آور آدمیان، می توان لحظه ای ایستاد. می توان سر را با زاویه ای بیشتر چرخاند و چشم دوخت به آرامش محض، به آبی آسمان و آنگاه اگر هم سرعتت افزون شود ، تنها چیزی که هرگز از کنارت تکان نمی خورد و رد نمی شود آسمان است. آسمان هیچ گاه ما را تنها نخواهد گذاشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:30  توسط شادی  | 

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

                       

       

حتی زمین هم تشنه بود       بر خاک جای دشنه بود

                      

 

                         ***********************************************************

                                       در مجلس شامات نشین        فریاد عدلش راببین

  در دشت تاریک و سیاه

در آن میان دود و آه

زینب چه تنها و غیور

 بر مرگ خویشانش صبور

بیوه زنان را یار بود

 همرا ه هر بیمار بود

بر زخم ها مرهم گذاشت

 زینب دگر پسر نداشت

در غربت تنهای دشت

زینب به دنبال که گشت؟

هر سوی میدان میدوید

خونین تنان را او چه دید؟

آه از نهادش چون گذشت؟

فریاد غم را چون کشید؟

                                              ................................................................................................ 

 

 

 

 

azadi

 

خدایا

کمکم کن در مقابل سختی ها پایدار باشم و به هیچ وجه ایمانم را از دست ندهم

خدایا تو قدوسی شکرت می گویم

در مقابل طوفان سختی ها و جفاها و ناراحتی ها صلیب تو پناه من است.

پدر مهربانم چقدر دوست می داشتم دو بال به من می دادی تا به سوی تو پر کشم

تا از بار گناه رخت بر بندم

چون دلتنگت هستم

خدایا تو بهتر از هر که می دانی دلتنگت هستم.

مشتاق دیدارت هستم

تو قلبم را با پاکی وجودت نورانی ساختی

و شمع شبهای در انتظار بودنم را تو روشن نگه داشتی

نمی گذارم هیچ چیز و هیچ قدرتی جز تو قلبم را پر کند

آمین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:55  توسط شادی  | 

تـک و تنــــها بـــودن برگ روی شـــاخه پـر درده         طـفـلکـــی بایــد بـمـیره تـو پایـــیـزی که ســـرده روزگار پیرهـن زردی به تــن زخمیش نشــــونده        قلب سنگی شده ی باد ، مرگ تا اینـجا کشــونده تنهــا پیـوند میـون برگ و شاخـه ، اشـک و آهـه           گریـه ی تلـخ درخـت هــم مــیگه که پـایـان راهه دل ریشه ها می سوزه واسه ی غربت این برگ       چقدر سـیاه ایـن بخـت چقـدر غریــب ایـن مـــرگ آخرین دونه ی برگه عاشقی بی کس و غمگیـن        خوابیـدن تک تک برگ ها توی یک رویـای رنگـین       همه عاشـقـا میمــیرن مثـــل عشق پاک بـــرگـــها                                                                     می دونم عاشق می میرم مثل برگی خشک و تنها

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:11  توسط شادی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 16:26  توسط شادی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 9:25  توسط شادی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:43  توسط شادی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:28  توسط شادی  | 

میدونی دوست دارم...

میدونی میمیرم برات...

میدونی عاشقتم...

...

...

...

چند تا میم دارد؟....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:24  توسط شادی  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

<


Javascripts


بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

khafankade

JavaScript Codes JavaScript Codes .............................................................................................................................

............................................................................................................................ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@