تبليغاتX
مهربانی
شتابم در نوشتن، جبران همه ننوشتن هاست. مثل گرگ گرسنه شده ام. تمام واژه هاي مغزي را بلعيدم، اما هنوز گرسنه ام. تو واژه نداري؟!
دلم بي قرار واژه هاي ناب است. دوست دارم بلغورشان كنم. همان كاري كه تو هميشه مي خواستي. نه!! هيچ كس را پيدا نمي كنم كه حرفهاي قشنگ بزند.
مي داني اين روزها سرودن و نوشتن ديگر ساده نيست. ديگر مثل گذشته نمي شود واژه ها را دنبال هم قطار كرد و از شوق آمدنت گفتن سخت شده است...
فقط تن ها منتظر يك دل است، ساكت!
راستي فكرش را بكن: اگر آدمها فقط مي نوشتند و كسي خواندن بلد نبود چه مي شد؟! واژه هاي بيچاره چه بي استفاده مي ماندند. اصلا مجالي براي خودنمايي نبود...
باز هم عاشق شده ام نه؟!
يه خبر بد دارم: اين روزها توي سرزمين دلم هيچ اثري از چيزي نمانده است! فقط رد پاي يك يكه سوار! همين تنهايي باعث شده اين طور بي قرار بگويم. فكرش را بكن، دلم براي عاشقي تنگ شده. باورت مي شود؟!
با خودم فكر مي كنم اين چه نعمتي است كه عادت دارم پيش تو اعتراف كنم؟ راستي پرستويي كه توي دلم لانه كرده بود يادت هست؟ همين كه فهميد ديگر عاشق نيستم، رفت! لانه اش را گذاشت و رفت. باورت مي شود؟! او هم با من قهر كرد، چه سخت... كاش مي شد بدون آن شكلكهاي مسخره احساس را نمايش داد. بغض را نمي دانم چگونه بايد نشانت دهم...
فكر مي كنم هزار سال است كه مرده ام. ديشب حافظ هم با من قهر بود. دلم خيلي گرفت. رفتم سراغ روزهاي از دست رفته. هر كاري كردم، برنگشتند. آنها هم قهر كرده اند با اين دل بي عشق.
امروز روي يك ديوار خواندم: "اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم..."
راستي تو كه با من قهر نيستي؟ تو كه مي داني من... بگذريم. تو با هيچ كس قهر نيستي، اين كه فراموش كرده است ماييم.
از بس نيشتر به جان خودم زدم، دلم براي تن هزار تكه اش مي سوزد. گاهي كه "آخ" مي گويد، صدايش را مي شنوم!
آره! حق داري... تقصير خودم است. فراموشخانه ام را بايد دور بياندازم. دلم مي خواهد ديگر مثل ديروزم نباشم. اما...
راست مي گويم. دروغ را دوست ندارم. يك خط سياه روي آن كشيدم كه با هيچ چيز پاك نمي شود. تنهايي! صداي تنهايي را مي شنوم. مثل جيرجيركي كه شب تا صبح با خودش حرف مي زند. ريشه هايم خشك شده اند. شاخه هايم لخت! باد كه مي آيد، تمام تنم مي لرزد. انگار كرم هاي بي انصاف تمام ساقه ها و برگهايم را خوردند!
مي داني با خود كه فكر مي كنم مي بينم اگر تو بودي... نمي گذاشتي اين بلا سر من بيايد.
اما حالا... حالا كه نيستي. نه اين كه هيچ وقت نبودي. حالا كه مي خوانمت نيستي. وقتي كه مي خواستم ات نبودي، يا نه! بودي و نديدم! چشمان دلم كم سو شده اند! مي داني؟ حتي وقتي گريه كردن، احساس مي كنم هستي و نيستي! تو هستي و من نيستم پيشت!
سرم گيج مي رود. زبانم كه به لكنت مي افتد، واژه ها از چشمانم بيرون مي ريزد. لبهايم را با سوزنهاي سكوت به هم دوخته ام. ديگر تحمل ندارم.... ولي هنوز هم منتظرت مي مانم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط شادی  | 

٭ عشق هدف حيات و محرک زندگی من است. و زيباتر از عشق چيزی نديده ام و بالاتر از عشق چيزی نخواسته ام.
عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبينی می راند. دنيای ديگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطيف و قلبی حساس و ديده ای زيبابين پيدا می کنم. لرزش يک برگ، نور يک ستاره دور، موريانه کوچک، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربايند و از اين عالم مرا به دنيای ديگری می برند...
اين ها هه و همه از تجليات عشق است...
به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنيا با بی اعتنايی می نگرم و ابعاد ديگری را می يابم. به خاطر عشق است که دنيا را زيبا می بينم و زيبايی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حيات و هستی خود را تقديمش می کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:14  توسط شادی  | 

عشق مي تونه به سادگي ديدن يه سايه رو ديوار باشه ، اصلا تعريف ها متفاوته
ممكنه عده اي بگن كه اين عشق دقيقا مثل همون سايست كه هر لحظه به آهنگيست. هيچ ثباتي نداره مثل سايه اي كه به وجود مياد ، در لحظه اي از چپ به راست مي افته ، لحظه اي ديگر از جلو به عقب، ازعقب به جلو و ...
خودشو با خورشيد تنظيم ميكنه و وقتي هم خورشيدي نباشه لابد عشقي نيست ...
بعضي معتقدن :احمقانه تر از اين وجود نداره كه آدم عاشق يه سايه بشه . شايد يه عده هم بگن :عشق والا همينه كه از روي يه سايه بتوني نهايت رو براي خودت پيدا كني.

جالب اينجاست كه تو ادبيات ما سايه نماد عيب و ايراده. و جالتر چيزيه كه الان يادم افتاد اسم يه طرفي كه برات خيلي مهم بود سايه بود!
چه مي دونم منم كه بچم، نظري ندارم . نظر تو چيه عزيز ؟

اما من ميگم همون طور كه آدم ميتونه با ديدن يه سايه عاشق بشه با زل زدن به چشماي يه نفر ميشه ازش متنفر شد ،حتي اگه اون معشوقه ات باشه ، چشمايي كه هميشه يه خشم بي دليل توش موج ميزنه .
خدا رو شكر كه هيچ وقت انقدر گستاخ نبودم كه تو چشات زل بزنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:11  توسط شادی  | 

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:8  توسط شادی  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

<


Javascripts


بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

khafankade

JavaScript Codes JavaScript Codes .............................................................................................................................

............................................................................................................................ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@