تـک و تنــــها بـــودن برگ روی شـــاخه پـر درده طـفـلکـــی بایــد بـمـیره تـو پایـــیـزی که ســـرده روزگار پیرهـن زردی به تــن زخمیش نشــــونده قلب سنگی شده ی باد ، مرگ تا اینـجا کشــونده تنهــا پیـوند میـون برگ و شاخـه ، اشـک و آهـه گریـه ی تلـخ درخـت هــم مــیگه که پـایـان راهه دل ریشه ها می سوزه واسه ی غربت این برگ چقدر سـیاه ایـن بخـت چقـدر غریــب ایـن مـــرگ آخرین دونه ی برگه عاشقی بی کس و غمگیـن خوابیـدن تک تک برگ ها توی یک رویـای رنگـین همه عاشـقـا میمــیرن مثـــل عشق پاک بـــرگـــها می دونم عاشق می میرم مثل برگی خشک و تنها